|
روز پدر
|+| نمک ریخته شده توسط آلان غلام ویسی در بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 23:39 نمایشگاه
این هم عکسی از نمایشگاه گل آقا در شهرک!!۱بعدا براتون بیشتر می ذارم!!! |+| نمک ریخته شده توسط آلان غلام ویسی در بیست و دوم تیر 1387 و ساعت 0:1 سلام دوستان
سلام!!!از دست همتون عصبانیم!!چرا؟؟
بنده دیروز با کلی زحمت نمایشگاه بر پا کردم اونوقت یکودومتون سر نمی زنید؟؟؟ دیروز افتتاحیه نمایشگاه بود.در حدود ۹۰۰۰۰تومان خرج کردیم.البته با کمک دوستم آقای حدادی تونستیم این نمایشگاه رو برپا کنیم.ولی ازتون انتظار دارم تا جمعه بیایید!! |+| نمک ریخته شده توسط آلان غلام ویسی در بیستم تیر 1387 و ساعت 15:59 اکستازی اسلامی
|+| نمک ریخته شده توسط آلان غلام ویسی در هجدهم تیر 1387 و ساعت 23:27 سنندج در شب-بهشت گمشده
|+| نمک ریخته شده توسط آلان غلام ویسی در شانزدهم تیر 1387 و ساعت 17:3 فصل 6 داستان باشگاه نوایغ ایرانی
بسم الله الرحمن الرحيم داستان:باشگاه نوابغ ايراني کاري از:آلان غلام ويسي فصل6:سفينه فضايي اصولا سهيل خوره نجومه!!!يعني ا گر يک روز اطلاعاتي در رابطه با نجوم نداشته باشه شبش روز نميشه!!البته علاوه بر مسئوليتش در بخش اطلاعات ورياستش بر بخش اختر شناسي مطالعاتش رو پيگيري مي کنه که اين براي باشگاه ما يک افتخار محسوب مي شه!!اما آن روز باز هم از آن روز هاي عجيب بود.ِ همه در باشگاه نشسته بودند وناگهان سهيل با شتاب آمد وگفت که در تهران دو شي نواراني ديده شده واين شي در اصفهان وبوشهرو مرکزي وقم هم ديده شده و2 ساعت بعد که ردش رو پيگيري کردند فهميدند که در آسمان سواحل درياي مديترانه در حال پرواز بوده سهيل:عجيب وجالب نيست؟؟بالاخره در تهران هم از اين اتفاقات افتاد!!ِ محمّد گغت:خوب؟؟که چي؟؟ سهيل گفت:اي بابا!!!قبلا که باهوش تر بودي!مي گم بياييد وما هم يک بشقاب پرنده درست کنيم ومردم رو سرگرم کنيم!!ها؟؟؟تازه کلي هم ميتونيم خودمون سرگرم بشيم!!مگه نه؟؟بچه ها به سهيل خيره نگاه کردند.سرانجام فواد گفت: خوبه!!!فکر جالبيه!مگه نه؟؟ محمدگفت:بسيار خوب!!ساکت!راي گيري مي کنيم.کيا با اين طرح موافقند؟؟ همه دستشان را بالا بردند و طرح تصويب شد وبه مرحله اجرا رسيد!ِ مهدي 3 طرح به فواد وشهروز داد که دو تاي اولي با مخالفت آن دو روبرو شد .اما طرح سوم مورد پذيرششان قرار گرفت و آن دو شروع به ساخت سفينه کردند. در جلساتي که براي راهکارهاي پروژه بر پا شد تصميم گرفته شد در صورت آگاهي مجيد بي مخ از طرح 4 موشک افکن به سفينه وصل کنند تا در صورت حمله وي بتوانند از سفينه دفاع کنند.محمد وبچه ها قبول کردند.اما طراحي بمب افکن به عهده فواد بود.ِ چرا که فواد در اين نوع مسائل تبحر داشت ومي دانست چگونه اين بمب افکن را درست کند. حدود6روز وقت صرف ساخت سفينه شد دبالاخره براي بدنه آن به پدر بزرگ دوست ابراهيم گفتند که اگر زحمتي نيست بدنه آن را درست کند.شايد خواننده بپرسد که چرا انقدر دور و چرا به کريم آقا ندادند؟؟ زيرا اگر به کريم آقا مي دادند شايد متوجه مي شد که اين سفينه فضايي متعلق به باشگاه ماست وطرحمان لو مي رفت.اما آنها حتي اگر هم مي فهميدند که اين سفينه است نمي دانستند که ما مي خواهيم آن را به مردم به عنوان سفينه نشان دهيم.وبالاخره...ِ هورااااااااااااااااااااااااااا.......ِ!!!ِ سفينه به باشگاه آمد واز همه نظرها مورد بررسي قرار گرفت.طرح کلي سفينه به اين شرح بود که: يک کره بود که از وسط آن يک دايره گذشته بود.رنگ آن طوسي متاليک بود والبته دايره افقي آن کمي ارتفاع داشت.يعني حجيم بود.در داخل آن هم يک رادار بود ويک هدايت گر که از باشگاه هدايت مي شد وفرمانهاي ما را اجرا مي کردودور سفينه هم تعدادي چراغ قرمز ونارنجي بود که در آسمان خود نمايي کند.بهترين وجالب ترين قسمت آن بمب افکن آن بود که اصلا معلوم نبود و فواد آن را طوري طراحي کرده بود اصلا معلوم نبود.آرم باشگاهمان هم روي آن بود.يک پايه وتکي گاه کنترلي هم داشت که در صورت لزوم براي فرود آن پايين مي آمد. جلسه بر پا شد.محمد گفت:خوب!!سفينه درست شد.از فواد،شهروز،سهيل وهمه بچه هايي که همکاري کردند ممنونيم !!حالا کي مردم رو اوسکل کنيم؟؟ همه خنديدند.سامان گفت:در کار خير،حاجت هيچ استخاره نيست!!همين الان يک امتحانش بکنيم!!بد ميگم؟؟ محمد گفت:نه!!اتفاقاً بهتره.کامران تو برو سفينه رو بذار روي بلندترين نقطه تپه کريم بقال! از باشگاه هم ما دستورها رو بهت مي ديم!کامران هم به تپه رفت .ِ "از کامران به فواد -از کامران به فواد" "فوادم به گوشم-فوادم به گوشم" "دستور اول؟؟" "سفينه رو اونجا گذاشتي؟" "آره!حالا چيکار کنم" "حالا يک دکمه قرمز رنگ زير سفينه هست!او نرو فشار بده وديگه کاريت نباشه!تمام" "باشه-تمام" کامران دکمه رو فشار داد و تمام رادارهاي بخش اطلاعات روشن شد.سفينه تقطه سبز پررنگ بود فوادبه شهروز گفت:آماده اي؟؟ "آره" "بزن!!ِ" شهروز دکمه سبز زير رادار اصلي را زد وناگهان بروي صفحه مانيتور بزرگ باشگاه(ناگفته نماند که يک صفحه بزرگ داشتيم که 39 اينچ بود-راحتتر بگويم که يک سينماي خانگي بود.)ِ شماره معکوس به نمايش در آمد 9-8-7-6-5-4-3-2-1-0-Fire ناگهان سفينه به رپرواز در آمد و به صورت اريب ودوار حرکت کرد وبه ارتفاع 5000پايي وبالاتر رفت. همه فرياد احسنت و شوق سر دادند وبعضي از بچه ها از شادي به گريه افتادند.واقعا موفقيت حيرت انگيزي بود. اينگونه بود باشگاه بزرگ نوابغ ايراني به بزرگترين عظمت خود در تاريخ رسيد واين سر اغاز موفقيت هاي جهاني بود. قرار بر اين گذاشته شد که فردا سفينه را به پرواز در آورند.مسئول اين کار سامان-محمدومن بوديم.فردا ساعت 4 بعد از ظهر به تپه کريم بقال رفتيم.چون خانواده ها آن موقع آنجا بودند وافراد بيشتري آن را مي ديدند.ِ وقتي که هماهنگيهاي لازم با باشگاه گرديد آماده شديم که سفينه را در زير درخت توت در موقعيت 245درجه جنوب غرب بگذاريم تاهم خانواده ها آن را ببينند وهم به درخت گير نکند.کامران آن را آنجا گذاشت ومحسن در باشگاه(فواد وشهروز در کلاس المپياد بودند وتازه تعطيل شده بودند ودر راه باشگاه بودند)دکمه را زد .مسئول کنترل سفينه محمد بود.ناگهان ديديم که با سرعت زيادي از زير درخت به پرواز در آمد وبه سمت آسمان ،اريب ودوّار حرکت کرد. محمد که آن را کنترل مي کرد کمي از سرعت آن کاست تا مردم آن را ببينند واز باشگاه فرمان رسيد که هرگاه گفتيم:تمشک آن را در آسمان نگه دارند تا مردم آن را ببينند وبه هم نشان دهند. البته در آن موقعي که در آسمان پرواز مي کرد افراد زيادي آن را به هم نشان دادند.سامان در حال کشيک دادن بود که مبادا دار ودسته بي مخ عمليات را خراب کنند.من هم در حال فيلم گرفتن با موبايل بودم تا آن را در اينترنت بگذاريم وبه صدا دسيما بفرستيم.ضمن آنکه از آن عکس هم مي گرفتيم تا براي نشريات بفرستيم که البته مسئول اين کار هادي بود(البته از فروش آن به نشريات پول زيادي هم نصيب باشگاه شد!!)ِ. يواش يواش جيغ وداد مردم وصداي "سفينه-سفينه"زياد شد وما هم که به خودمان مي باليديم داشتيم کيفور مي شديم که ناگهان از باشگاه هشدار دادرکه مجيد بي مخ در حال تدارکات براي شليک به سفينه است تا آن را بگيرد وافتخار به زمين انداختن آن را نصيب خود کند!!ِ "از محسن به کامران" "کامران به گوشم" "يه خطر فوري!به من اطلاع رسيده که بي مخ مي خواد سفينه رو نابود کنه!آماده ضد حمله باش!هر سفيته اي رو که روي رادار ديدي بهش حمله کن!من هم اگر ديديم بهت خبر مي دم-تمام" "باشه-تمام" همانطور که محسن گفت يک نقطه سبز رنگ در حال نزديک شدن بود که محمد گفت:بد کردي!!بد!ِ محمد دکمه "پرتاب"را زد وناگهان 4 موشک قوي با بدنه فلزي قوي ومحتويات باروت به هواپيماي بي مخ حمله کرد وتماماً هواپيماي بي مخ نابود شد. ايندعه تمام مردم فرياد مي کشيدندو به هم جاي نابوي هواپيما را نشان مي داند. محمد که از خنده داشت منفجر مي شد گفت:بذار يک کم سرعتشئ زياد کنم تا هيجانش بيشتر بشه!! محمد سرعتش رو زياد کرد ومردم که دائما يا جيغ مي کشيدند يا فرياد به هم نشان مي دادند که سفينه در حال دور شدن است. کار امروز تمام شد وبچه ها به باشگاه آمدند ودر حالي همه داشتند مي خنديدند فيليم ماموريت امروز را مي ديدند. فواد گفت:به نظر من جالب ترين صحنه نابودي هواپيماي بي مخ بود.جدا از اينکه بهش خسارت وارد شد-صحنه اش از جلوه هاي ويژه هم بهتر بود! کامران گفت:حالا الان بذارم تو اينترنت؟؟ محمد گفت:آره!بذار.بقيه هم برند خونه!ولي قبل از اينکه بريم مسئولين ماموريت فردا را معلوم کنيم! سهيل گفت:فردا مسئولين پروژه بشن نسئول!قبوله؟؟ محمد گفت:قبول!!پس تا فردا جميعا خداحافظ!من مي مونم تا کار کامران تموم شه!!خداحافظ!!ِ فردا مسئولين پروژه به تپه کريم بقال رفتند وناگهان با سيل دوربين صدا وسيما وسازمان نجوم ايران مواجه شدند!!همه آمده بودند که بار ديگر در صورت عبور سفينه آن را ببينند! بچه ها ديکر معطل نکرند.سريع سفينه را به پرواز در آوردند.بار ديگر سيل فرياد ها و"سفينه رو-سفينه رو"گفتن هاي خبر نگار ها شنيده شدفواد که هدايت سفينه رو به عهده داشت سرعت سفينه را زياد کرد تا خبرنگارها وافراد حاضر بيشتر به هيجان آيند.براي مدتي که کنترل سفينه به شهروز محول شد وي يک فکري به سرش زد وآن را با فواد در ميان گذاشت فواد هم ان را پسنديدو آن را انجام داد.طرح هم از اين قرار بود که جلوي پاي افراد حاضر يک موشک شليک کنندوهمين کار را هم کردند وخبرنگاران در حالي که فرياد وجبغ مي کشيدند فرار کردند.وسفينه با سرعت زيادي از محل رفت. فرداي آن روز خبر حمله سفينه فضايي به صدا و سيما رفت وخبر آن از اخبار سراسري ساعت 2 پخش شد. همچنين در مجله نجوم تيتر اول آن بود"حمله سفينه هاي فضايي به تهران" در حالي که همه در باشگاه دور يکديگر جمع شده بوديم ناگهان فواد با عجله آمد و گفت که خبر حمله سفينه ها در سي.ان.ان و بي.بي.سي پخش شده!در حالي که همه بچه ها متحير بودند وبعد هم خوشحالي کردند .بعد از يک هفته که سفينه در اطراف تپه کرين بقال غيب وظاهر(!)مي شد، به اين نتيجه رسدند که مرده هيچوقت ته آب نمي ماند وزماني به سطح آب مي رسد.پروژه ما هم زماني گندش در مي آيدوبهتر است که در اوج رهايش کنيم وآن را به تارخ بسپاريم تا به ماجراهاي مبهم وحل نشدني بپيوند.ِ |+| نمک ریخته شده توسط آلان غلام ویسی در شانزدهم تیر 1387 و ساعت 16:40 تذکره رجبی
ذکر احوال فاطمه رجبیهابراهیم نبوی- پنجشنبه 13 تیر 1387 [2008.07.03]
آن مخدره خدر خاص، آن صاحب ارادت و اخلاص، آن دهنده الهام، آن جوینده نام، آن سوخته محمود در اشتیاق، آن دائم الاحتراق، آن نگارنده معجزات احمدی، آن زننده اتهامات ابدی، آن مصداق بارز قحط الرجال، آن مسوول مستقیم بیت المال، آن معاند خاتمی و هاشمی و قالیباف، آن علیامخدره دائم العلاف، آن سوخته نسبتا خام، آن نگارنده کلام، فاطمه الهام- رضی الله عنها- سی سال در آشپرخانه بود و فحش هایش جانانه بود و ژنرال بی نشانه بود. نقل است چون به دنیا آمد، در قنداق پوشیده بود. پس حکیمان جمع شدند از این حکمت، صدا آمد که هیچ مگوئید که او مستور باشد و مستور بماند. تا شیخ حسن انزابی- رضی الله عنه- ندا درداد که این نشود، مگر معجزتی گردد. پس طفل به زبان آمده و دستور بداد تا شیخ انزابی خلع لباس بکردند و تا در جهان بود سی تن خلع لباس بکرد و این از کرامات او بود. نقل است که پدرش از اجله شیوخ بود، چون به ده سال رسید شیخ دوانی گفت: " یا فاطی! علم بیاموز که خدای تو را رحمت کناد." پس فاطی به مکتب برفت و چند تن را بزد و چند بار به حال غشوه بیفتاد و علیه شیخ ابولحسن همدانی نطق بکرد و آرام نگرفت تا شیخی از نور بر وی ظاهر شد و سووال همی کرد: " زنم می شی؟ عروس مادرم می شی؟" و فاطی همانا گفت: " اگه من زنت بشم تو رو با چی بزنم؟" و معروف کرخی نقل همی کرد که شیخ پاسخ داد: " اگه شوهرت بشم، یار و یاورت بشم منو با نامه بزن." و از این بود که فاطمه با شیخنا غلامحسین ازدواج همی کرد و تا عمر وی باقی بود هر کس را با نامه های خود بزد. شیخ فاطمه کلماتی عالی بگفت، " الخاتمی الخائن یخرج ینتقدونی" ( ترجمه: از خاتمی انتقاد کردم و اخراج شدم.) و بگفت: " الله الله موقت المشاغل انا الفقیر المسکین" ( ترجمه: من همیشه شغل های موقت داشتم.) و بگفت: " یحرمونی یحرمونی فی الارشدنی ولایجرمونی"( ترجمه: از ورود به دوره کارشناسی ارشد محروم شدم.) و بگفت: " الاوف! انت ضعیف الصاحب الدار و یفتخرونی نات لایک یو این ددر دودور" ( ترجمه: یک زن خانه دار هستم و افتخار می کنم.) نقل است که چون شیطان بر او نازل شد، از هیبت و هیمنه او بترسید و گریخت و از همین بود که هر روز اجنه و ابلیس و آل و دیو بر وی نازل شده و از همین بابت کلمات عالی از وی صادر شد. پس بگفت : " اکنون بنده تنها ترین گردیده ام" و چون سپاهی از اجنه بر وی نازل شدند، فرمود " ماههاست ترور شخصیت و تخریب من آغاز شده." و بگفت: " ترور شخصیتی فاطمه رجبی یعنی قتل عام آزادگی." و یکی از کرامات او این بود که همی نوشت: " این نوشته من است و در ساعت ده و سی دقیقه صبح نوشته شده و دکتر الهام در جلسه شورای نگهبان است، بنابراین وی نقشی ندارد." و این سخن را سی تن از شیخان بخواندند و بیست تن از آنان از هیبت این نبشته صحیه کشیده جان دادند و ده تن به بیابان گریختند. نقل است که شیخ فاطمه چون از خانه ابوی خارج بشد، به بیابانی وارد شده و سی شب گرسنه و تشنه در آن بیابان نشست و عبادت خدای را بکرد تا همی دلیوری ماک دونالد- کثرالله امثالهم- از بیابان همی گذشت و وی را بدید که گرسنه و تشنه است، پس همبرگری بر او داد. فاطمه بگفت: این را خدای فرستاد؟ دلیور ندانست چه گوید، پس همی گفت: یس. و فاطمه آن همبرگر به ده روز بخورد و هرچه خورد تمام نشد و شیخ قطب الدین زریباف درباب او گفته است که در بیابان شیری بر وی نازل شده خواست او را بخورد، پس فاطمه مقالتی نوشته و شیر فی الفور خلع لباس کرده و از ترس گریخت. و از این کرامات عالی بسیار نقل است. چون وقت آمد شبی تلویزیون همی دید و چون به خواب همی شد، زورو- اعلی الله مقامه- به خواب وی آمد. پس تا بیدار شد، غشوه بر وی ظاهر گشته، خانه و کاشانه بگذاشت و به بیابان همی گریخت. تا بیست سال. و دائم سنگ و آجر می خورد از فرط امساک که در وی بود. تا اینکه هاله نوری بر وی ظاهر شده و شیخ محمود ارادانی با هواپیمایی اختصاصی و سی صدمحافظ بر وی وارد بشد. تا این بدید بگفت: " این سفینه بهشتی چیست و این سی فرشته کدامند؟" پس محمود بگفت: این ها را همانا خدای فرستاد. پس حال فاطمه بگردید و از آن پس دائما لرزان و در اشتیاق بود و گفت: " هر چه از این تحفه الهی بگویم کم گفته ام." و بگفت: " خدا باعث ظهور احمدی نژاد شد." و گفت: " احمدی نژاد یک انسان امام زمانی است." و گفت: " رای آوردن احمدی نژاد روز محشر را برای ملت نشان داد." و گفت: " اگر می توانستند احمدی نژاد را می کشتند." و بزرگترین کرامات آن این بود که گفت: " من احمدی نژاد را یک بار در کوچه موقع سوار شدن بر ماشین دیدم." چون خواست از دنیا برود، حضرت عزرائیل بر وی نازل شد و گفت: " آماده شو برویم." شیخ فاطمه بدو مشکوک شده و همی گفت: تو را هاشمی و فائزه و فاطمه فرستادند تا مرا زندان بری؟ عزرائیل گفت: لا. پس بگفت: تو را خاتمی و مشارکت فرستادند تا مرا زندان بری؟ عزرائیل گفت: لا. پس بگفت: تو را قالیباف و معاونان و مشاورانش فرستادند تا مرا زندان بری؟ عزرائیل گفت: لا. پس همین طور دشمنانش را بشمرد و از آن روز تا حال دو هزار سال گذشته است و عزرائیل و فاطمه در سووال و جواب اند. برگرفته از وبلاگ ابراهیم نبوی |+| نمک ریخته شده توسط آلان غلام ویسی در پانزدهم تیر 1387 و ساعت 15:12 یک نظر سنجی جالب
سلام دوستان!!یک نظر سنجی جالب!در این مدت(یعنی ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد)به نظر شما بیشتر ایرانیان از چه چیز رنج می برند؟؟در یک نظر سنجی در وبلاگ آقای نبوی نتایج جالبی بدست آمدهاست.خودتان نگاه کنید.
|+| نمک ریخته شده توسط آلان غلام ویسی در پانزدهم تیر 1387 و ساعت 15:8 تسلیت به خواجه فاضل
با خبر شدیم که دایی جناب آقای فاضل
ترکمن(از اصحاب گل آقا) به رحمت حق
رفته اند. ضمن عرض تسلیت به ایشان
وخانواده محترمشان از خداوند برای او و
خانواده شان طلب مغفرت داریم.
برای شادی روح دایی آقای ترکمن الفاتحه... |+| نمک ریخته شده توسط آلان غلام ویسی در پانزدهم تیر 1387 و ساعت 14:48 داستانهای باشگاه نوابغ ایرانی
بسم الله الرحمن الرحيم داستان:باشگاه نوابغ ايراني کاري از:آلان غلام ويسي فصل 5:دزديدن شهاب سنگ همه بچه ها در باشگاه جمع شده بودند که ناگهان در باشگاه با شتاب باز شد.شروين باشتاب به باشگاه آمد و گفت :بچه ها يه چيز باحال پيدا کردم!!يه شهاب سنگ!باورتون مي شه؟؟ دقيقه اي بعد بچه ها دور ميز جمع شدند ومانند احمق ها به آن خيره نگاه مي کردند.فواد گفت:آره! شهاب سنگه-اما معلوم نيست که مال چه موقعيه؟؟ سهيل گفت:حتما مال گذشته هاي دوره!راستي اينو از کجا آوردي؟؟ محمد گفت:راست ميگه!منم خواستم بپرسم!ِ شروين که به تته پته کنان افتاده بود گفت که مهم نيست!محمد با عصبانيت گفت:اگه نگي حق رايت به حالت تعليق در مياد!!بگو ديگه!!ِ شروين گفت:خب راستش ديروز که رفتم نمايشگاه سنگهاي باستاني اينو کش رفتم-ولي چيز باحاليه-مال زمان امپراطوري هخامنشيان!!در زمان داريوش کبير به زمين افتاده بود.ِچيه؟؟ چرا اينطوري نيگام مي کنين؟؟عتيقه که ندزديدم!!ِ فواد گفت:تو چيکار کردي؟؟؟ محمد يکدفعه عصباني شد:احححححمق!!!مي دوني اگه بگيرنمون چي سرمون مياد!!مي دوني اگه بفهمن چيکارت مي کنن؟؟چرا يه ذره فکر نمي کني؟؟هاااا؟؟؟ شهروز گفت:محمد!محمد!عصباني نشو!!!کاريش ندارن!! محمد گفت:چرا چرند ميگي؟؟مال زمان باستانه!!اگه بفهمن که کي برداشته چوب تو نبترش مي کنن!!ِ سامان گفت:حالا اشکال نداره-من به عنوان يک باشگاهي جسارت اين فرد رو تحسين مي کنم!!احسنت!حالا هم تا کسي نفهميده بياييد دربارش اطلاعات کسب کنيم!!فواد هم گفت:آره!منم تحسين ميکنم!!اما واقعا ار نترس بودنش تعجب مي کنم محمد که کمي آرام شده بود گفت:حالا ميگيد چيکار کنيم؟؟ مهدي گفت:بهتره که يک پروژه طرح ريزي کنيم!تحقيق درباره تاريخچه اين سنگ!!چيز باحاليه!نه؟؟ محمد گفت:خب!!کيا با اين طرح موافقند؟؟ از 15 نفر دستِ بيش از نيمي بالا رفت وطرح به تصويب نهايي رسيد!.سپس محمد گفت: پس چون آقاي شروين خان اين گندو زدن بايد خودشون هم مسئول پروژه بشن!خوب؟ديگه چي مي مونه؟؟ فواد گفت:تنها مسئول پروژه کافي نيست!!بايد همکار هم داشته باشه!مگه نه؟؟ وبه اين ترتيب مهدي-فواد-شهروز و محمد دستياران مدير پروژه شدند. سنگ را به مدت 3 روز به مهدي دادند تا درباره آن اطلاعاتي کسب کند.پس از 3 روز که بچه ها دور ميز اجلاس جمع شدند.مهدي گفت:من يه عمو دارم که سنگ شناسه،مي گفت در حدود 2500سال پيش اين سنگ سقوط کرده وناحيه سقوط اون شهر پارسه(پرسپوليس)بوده-از جنس ملوتراي سخته واز معدود سنگهاي دنياست. مي گفت تو دنيا فقط 5 تا از اينها هست.جالب اينکه يکي از اينها در باشگاه نوابغ ايراني است!! محمد گغت:بسه ديگه!!!کم مزه بريز!خوب حالا چيکارش کنيم؟؟فواد گفت:بده من که تحقيقات نجومي روش انجام بدم ببينم که از کدوم سياره اومده!! محمد گفت:مارو گرفتي؟؟ فواد گفت:نه ،به جون خودم!!مي تونم!ولي يه کم کار داره. بي اين ترتيب 4روز پيس فواد موند.روز يکه جلسه داشتيم،فواد با هيجان اومد وگفت:خيلي جالبه!از سياره پلوتو اومده!!در زمستان 250 سال قبل(که قبل از 2500سال است) از اين سياره براثريک انفجار شديد ناشي از برخورديک شهاب سنگ با سياره کنده شده!! همه با چشمان باز به فواد نگاه مي کردند.وقتي که محمد از کف کردگي خارج شد گفت:اين اطلاعات رو از کجا آوردي!فواد گفت:اول به نظرم رسيد که ممکنه از يک سياره جدا شده باشه،بعد تحقيق کردم که در اين هزاره اخير چه برخورد شديدي صورت گرفته که يک تکه سنگ با سرعت بالا به سمت زمين پرتاب شده؟تحقيق کردم ديدم که 6 برخورد بوده که 3 تاي اون به قمر هاي اورانوس بوده که خوشبختانه توسط مشتري جذب شده. يعني مشتري سپر دفاعي زمين بوده!! از3تاي ديگه 2تاش توي مريخ بوده که منجر به نابودي قسمتي بزرگ(در حدود 6 هکتار)از خاک مريخ شده واون يکيش هم در خاک زحل بوده که چون سياره بزرگيه زياد تاثيري نداشته!!اما وقتي ديدم چيزي عايد زمين نشده رفتم اينترنت.اما تو اينترنت درباره هزاره دوم ديگه چيزي نبود.تا اينکه داديم به يکي از آشناهامون اون اين اطلاعات رو برام آورد.ِ ناگهان با شتاب سامان به باشگاه آمد وپس از گفتن رمز،گفت که پليس به دنبال سارق يک سنگ دزديده شده از نمايشگاه سنگهاي باستان افتاده!!ِ محمد گفت:بفرما!گل بود وبه سبزه نيز آراسته شد!!مي خواييد چيکار کني؟؟ فواد گفت:اولا کني نه ؛کنيم!!!ثانيا:مگر توي اساسنامه باشگاه قيد نشده که در صورت بروز خطر همه اعضا پشت همديگرو مي گيرند؟؟ محمد گفت:اگه اينطوره ،مگه توي اساسنامه باشگاه قيد نشده که هر کاري که منجر به خطر افتادن باشگاه بشه ممنوعه؟؟؟ها؟براي اين چه جوابي داري؟ فواد گفت:حالا کاريه که شده!! محمد گفت:آره!کاريه که شده!! شهروز گفت:بچه ها با دعوا کاري از پيش نمي ره!بايد همفکري کنيم.ناگهان علي (معاون بخش اطلاعات باشگاه)گفت: اون کي بود پشت پنجره؟؟؟سامان به پشت در پنجره رفت و ناگهان بر سر زد وگفت: بد بخت شديم رفت!!!مجبد بي مخ بود!!ِ محمد اعلام کرد به مدت 2 روز باشگاه تعطيله وبايد بريم خونه!!ِ ما هم که استرس داشتيم رفتيم وهمه ياد ماجراي خبر گزاريه افتادند.!آيا ماجرا به خير مي گذشت؟؟ فرداش من رفتم پيش شروين!!شروين يه خبر خوب داشت؛ميگفت که ابراهيم مجيد بي مخ رو سين جيم کرده وفهميده که فقط مي خواد سنگ رو بدزده ،يعني به پليس گزارشمون نمي کنه!بعد گفت:حالا هي محمد گير مي ده!!!ِ منم گفتم :خوب حالا!!تو هم خيلي مظلوم نيستي!!کار تو که اشتباه بود!!!اما خوب!محمد هم زيادي گير مي ده.که اينطور-خوب ديگه !پس من برم به محمد بگم که حل شده وفردا يک جلسه اضطراري تشکيل بديم!!خداحافظ وقتي که به منزل محمد رسيدم وماجرا را به او گفتم گفت که اصلا نبايد معطل کرد وهمين الان همه رو براي جلسه خبر مي کنم.ورفت که زنگ باشگاه را بزند.ناگفته نماند که از منزل محمد به خونه تمام اعضا يک سيم وصل بود که اگر محمد زنگ مي زد(يک کليد کوچک بود)همه مي شنيدند.وقتي که کار تمام شد من ومحمد طبعا اولين نفري بوديم که به جلسه رفتيم.به جز شهروز که کلاس المپياد بود باقي بچه ها آمدند. محمد گفت:جلسه رسمي است.خوب!!از شانس خوب ما مثل اينکه بي مخ چيزي درباره لو رفتن دزديده شدن سنگ نفهميده!!اما مي خواد بياد که سنگ رو بدزده!!ِ حالا بچه ها در باره سرنوشت سنگ چه تصميمي گرفتند؟؟هر کي چه نظري داره؟؟ شروين گفت:به نظر من بهتره که بذاريم سنگ رو اون بدزده اونوقت بريم راپورتشو ميديم!!ها؟؟ سامان گفت:نه!!اين موقعيت کمتر وقتي گير مياد-بايد بذاريم که بدزدتش-بعد که ديدن پيدا نميشه دست از سرش برداشتن دوباره مي ريم پس مي گيريم!!ِ مهدي گفت:نه!!!به نظر من بذاريد بدزدتش!بعد ما مي ريم باشگاه سنگ رو نصف مي کنيم-وقتي که نصف کرديم -يک نصفشو برميداريم براي خودمون،نصفه ديگشو ميديم به بي مخ؛اونوقت ميريم راپورتشو مي ديم.ِ اونطوري جرمشم بيشتر ميشه!!چطوره؟؟ راي گيري مي کنيم!!کيا با طرح شروين موافقند؟ 4نفر دستشونو بالا بردن. کيا با طرح سامان موافقند؟ 2نفر دستشونو بالا بردند. کيا با طرح مهدي موافقند؟ 14نفر دستشونو بالا بردند.ِ کامران گفت:ولي اين جوانمردانه نيست!!ِ محمد گفت:مگه بي مخ چند بار در حق باشگاه ما جوانمردي کرده که اين بار دومش باشه؟؟بذار يک بار هم ما حالشو بکنيم تو قوطي!يادته؟؟يک بار مارو برد کلانتري؟خودش لوله کارخونه رو دزديده بود وانداخت گردن ما!!حال نوبت ماست!!ّ سپس گفت:خب!طرح به تصويب نهايي مي رسه-از طرحهاي لازم الاجراست!!ِ مهمترين ماموريت را ابراهيم داشت!وي مي بايست زودتر باعث مي شد که بي مخ سنگ را بدزدد که البته 3 روز بعد آمد وبرد.آنگاه بود که ماموريت ما شروع شد!َ فواد،محمد،سهيل ،کامران براي اين ماموريت آماده شدند!معمولا بي مخ ورفقا از ساعت 2تا4 به گيم نت مي رند وبازي مي کنند.آن روز هم اگر اتفاقي نمي افتاد طبق روال عادي بي مخ وياران به گيم نت مي رفتند که البته رفتند.کامران ومحمد مسئول کشيک دادن بودند.فواد وسهيل هم براي کش رفتن، ماموريت داشتند.فواد براي سهيل قلاب گرفت ورفت.از روي سقف گاراژ به بروي کاه هايي که براي اسب هايشان مي ريختند افتاد.سپس فواد کمي زور وتقلا زد وبا سنجاق توانست قفل را باز کند ووارد باشگاه شدند. کشوي بي مخ مثل هميشه قفل نداشت وبچه ها راحت سنگ رو برداشتند.سهيل سنگ رو آروم به روي سراميک زد وسنگ شکست!!اون نصفه رو توي کيسه انداختند وسهيل سنگ را به فواد داد وفواد با قلموي بزرگي که آورده بود گرد وغبار واحيانا اثر انگشت باقي مانده بروي سنگ را پاک کرد.ِ فواد گفت:بيچاره بي مخ!!!چي نصيبش شده!زنده باد باشگاه ما!!ِ پس از اينکه ماموريت انجام شد وبچه ها به سلامت آن رو به باشگاه آوردند.کامران مي بايست به سازمان ميراث فرهنگي تلفن مي کرد ومي گفت که سنگ را يافته است.کامران به سازمان زنگ زد: الو...سازمان ميراث فرهنگي؟؟سلام!بنده درباره سنگ دزديده شده مي خواستم يک سري اطلاعات بدم.اون سنگ الان تو محله ماست!ِ بله؟؟نخير دروغ نمي گم!!بله؟؟اگه نباشه زنداني داره؟؟خوب زنداني داشته باشه!!من دارم راستش رو مي گم!!بله بله...به اين آدرسي که مي گم تشريف بياريد...ِ خلاصه لو رفت که مجيد بي مخ سنگ را کش رفته(!)وبرا ي اون يک دادگاه مفصل تشکيل دادند.اما چون از شانس بد ما 17 سال و8 ماهش بود فقط بهش 3 ماه زنداني دادند!وگرنه جرم چنين کاري 3سال زندانه!!البته براش پرونده هم تشکيل دادند. به هر حال نه بي مخ فهميد که کار گروه ما بوده ونه ما گير افتاديم.بي مخ تاوان کار بدي را که در گذشته کرده بود امروز با بهاي گرانتري داده بود ونتيجه مي گيريم که هر کار بدي نتيجه خواهد داشت.اما دير وزود دارد. به قول معروف:ديرو زود داره،ولي سوخت و سوز نداره
برای دریافت فصول قبلی بر روی
ادامه مطلب کلیک کنید. ادامه مطلب |+| نمک ریخته شده توسط آلان غلام ویسی در پانزدهم تیر 1387 و ساعت 14:35 سلام به همه دوستان
سلام دوستان!!حال شما؟؟
بنده كه الان دارم براي شما مي نويسم از سنندج دارم مي نويسم.براي آزمون دانشگاه آزاد اومدم.عجب چيزي بود!اگه يك كم درسهاي سال دوم رو مي خوندم راحت مي تونستم درسهاي اختصاصي رو بالاي ۶۰ درصد بزنم!ولي هر چقدكه آزمون سراسري سخت بود آزاد آسون بود. راستي نمايشگاه گل آثا سه شنبه تا جمعه است.از ساعت ۵تا۳۰/۸-راستي شايد غلامحسين الهام هم بياد. به هر حال نمايشگاه برگزار ميشه!!خوشحال ميشم بياييد سر يزنيد!! |+| نمک ریخته شده توسط آلان غلام ویسی در چهاردهم تیر 1387 و ساعت 14:57 دست در دست
فراکتال دست در دست!!چیز جالبیه!حتما ببینید! |+| نمک ریخته شده توسط آلان غلام ویسی در چهاردهم تیر 1387 و ساعت 12:11 فصل چهارم داستان من
بسم الله الرحمن الرحيم داستان:شاهکارهاي نوابغ ايراني کاري از:آلان غلام ويسي فصل چهارم:ماراتن مسيه ايران بچه ها در باشگاه دور هم جمع شده بودند.هر کس کار خودش رو مي کرد.محمد داشت براي خودش کتاب مي خوند.شروين در |
